حسن حسن زاده آملى
60
هزار و يك كلمه (فارسى)
طبيعيه نيستند كه لون به ازاء ماده خارجى و فصل به ازاء صورت خارجى - بدان معنى كه گفتهايم - اخذ گردند و گرنه الوان ، جوهر بودند نه عرض ، و مركب بودند نه بسيط . و ديگر اين كه به عنوان مزيد توضيح گوييم : مراد از فصل اشتقاقى چنان كه گفتهايم مبدء اشتقاقى است كه فصل حقيقى و ملزوم فصل منطقى است ، و آن را از اين جهت فصل اشتقاقى گفتهاند كه مشتق منه و محكىّ عنه است يعنى فصل منطقى از آن مشتق مىگردد و از وى حكايت مىكند . مرحوم حاجى در حكمت منظومه فرمايد : و الفصل منطقى اشتقاقي * كمبدإ الفصل و ذا حقيقي و خلاصه اين كه قوم ، فصل اشتقاقى را مقوّم نوع و محصّل جنس مىدانند ، و تمايز جنس و فصل را به تحليل ذهنى مىدانند نه خارجى كه حق هم همين است پس لازم آيد كه نفس محصّل جسم نامى و متحد با وى در وجود ، جسم نامى باشد با اين كه نفس را مجرّد مىدانند و جسم را مادى . اما بنابر جسمانية الحدوث و روحانية البقاء بودن نفس كه بر محور حركت در جوهر دور مىزند ، نفس را يك هويت ممتده از فرش تا فوق العرش است كه عالية في دنوها و دانية في علوها كه در مرتبه طبع طبع است ، و در مرتبه خيال خيال ، و در مرتبه عقل عقل ؛ و او را در هر مرتبهاى حكمى بلكه احكامى خاصّ است كه وحدت در كثرت و كثرت در وحدت است كه كثرت شئون و مظاهر و اطوار وجودى او هستند و بر مبناى قوم كه او را حدوثا مجرد مىدانند از جهاتى عديده اشكال پيش مىآيد كه حلّ همه آنها بر اصل حركت در جوهر و جسمانية الحدوث و روحانية البقاء بودن نفس مترتب است و اللّه ولى التوفيق . اين بود تمام عبارت نكته ياد شده در بيان برهان مذكور . اما اشارات و لطائفى كه وعده دادهايم گوييم كه جناب صدرالمتألهين را در آغاز فصل ياد شده درباره حدوث نفس بيانى است و ما را درباره چند جمله از عباراتش تعليقاتى است كه نخست به نقل آنها مىپردازيم و پس از آن به اشارات و